تبليغاتX
تنهاترین تنها
امشب دلم گرفته

حسابی هم گرفته انگار داره می ترکه دارم واسش آف می زارم ولی من که می دونم نمیاد بخونه

انگار دارم واسه خودم می نویسم...

کاش بهم یه اس ام اس می داد وای دلم داره می ترکه... اشکام همینجوری داره می ریزه کاش دلیلشو می دونستم

آخرین اس ام اسش ساعت ۸ بودا ولی من بازم منتظرم می دونم انتظارم بیهوده س

الان تو خوابه نازه

فردا جمعه س پس فردا یعنی شنبه کلاس دارم تو کلاس می بینمش کنارش می شینم ولی چه فایده بچه های کلاس مثل فضولا چار چشمی ما دوتا رو نگاه می کنن

کاش می شد همیشه پیشش باشم همیشه .....

ولی ....

نمی خوااااااااااااااااااااااام

من می خوام الان پیشم باشه با این حال زارم چه کنم....

امشب از اون شبایی هست که دلم می خواد پر بکشم به آسمون......

دلم می خواد بمیرم........... 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:22  توسط تنهاترین  | 

 

 

 

افسانه ی من به پایان رسیده
احساس می کنم که این آخرین منزل است
دیگر نه بانگ فریادی
دیگر نه آوای رهایی
تنهایی آرمگاه جاوید من است
و درود و سکوت
همنشین تنهایی جاودانه من است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:5  توسط تنهاترین  | 

من از اندوه نمی گویم ......نمی خواهم بگویم

 

من از ناباوریها...از چراها از نبودنها نمی گویم

 

من از این زندگی آموختم.....یک باور و یک حرف... آنهم......تو...

 

وتو گفتی صبورانه بسازم با تمام آنچه ویران می کند صبرم

 

وتو گفتی سحر پایان تاریکیست...نوری خواهد آمد... که روشن می کند این قلب تاریکم

 

و تو گفتی که برگردم اگر چه که خطا رفتم...که در بازست و چشمت باز بر راهست

 

وگفتی گر بمانم یک زمان در یاد تو ....هرگز فراموشم نخواهی کرد

 

وگفتی که کلامم باید از جنس لطافت باشد و این سر بدون هیچ سودایی....

 

نگاهم پاک و دستم مهربان و قلب من آرام

 

که لایق باشم آیم سوی تو در هر زمان.. ای مهربان من

 

وتو گفتی توانایی زمین و آسمانها را ...اگر خواهی فرو ریزی اگر خواهی بپا داری

 

وگفتی دشمنی دارم قسم خورده که بیرون کرد آدم را از آن دنیای پاکیها

 

و آن رهزن به هر روزی به نوعی جلوه ای دیگر کند در راه

 

باشد که چراغ یاد تو رسوا کند آن جلوه ننگین اورا

 

وگفتی مهربانی....با منی.. هر لحظه و هر دم

 

شنیدم این... و میگویم:

 

اگر لایق شوم روزی که گویم

 

اشک من داغ تو را دارد

 

تپشهای دلم یاد تو را دارد

 

دگر این سر فقط سودای تو دارد...

 

وتو خواهی به پاداشی دلم روشن کنی

 

گویم... بهشتت را نمی خواهم

 

نه حورت را نه جنت را نه آن باغ برین پر ز نعمت را

 

تورا خواهم.....

 

وجودم از تو هست و من تو را خواهم

 

تو روحت را به من بخشیدی ومن تو را خواهم

 

تمام عمر طی شد تا که فهمیدم تو را خواهم

 

تو را خواهم....

 

که چون قطره در آن دریای بی پایان فنا گردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:29  توسط تنهاترین  | 

پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است
نوازش کن مرا با دستهای خیس از عشقت
سرم را سخت در بر گیر
که میخواهم ببارم من به دشت شانه هایت
مرا بنگر چنان کز عشق آتش گیرد این غمهای پنهانم
مرا بنشان چنان کز ماه رویت
چراغانی شود شبهای تاریک بیابانم
بیا
بیا بنگر بیا بنشان
بیا آتش بزن این دردهای بی پناهی را
بیا بر هم بزن رسم جدایی را
بیا
بیا کز دوریت جانم بیابان است
بیا بنگر که نام تو
در این شبهای تنهایی
مرا سوزاند
پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:45  توسط تنهاترین  | 

بغض غریب

 

عجب بغض غریبی گرفته راه نفس را

                                گرفته مرغک تنها دوباره کنج قفس را

عبور شرجی پاییز از این همیشه پر غم

                                دوباره زمزمه کرده به سینه یاد چه کس را

کسی نمانده در اینجا که از غبار بیاید

                                وگر مانده غم را زسینه ام بزداید

نمانده بین دو عاشق دو غمگسار قدیمی

                       در این معامله حرفی به جز نبودونباید

چه آسمان غریبی چه انحنای سیاهی

                                نمانده فرصت بودن درانتهای نگاهی

نمانده هیچ مجالی برای با تو نشستن

                                وبسته راه گلویم صادقانه به آهی

حدیث صبح و ستاره چه آرزوی قشنگی

                                سپیده وآبی روشن چه شاعرانه چه رنگی

در انتظار صدای عموی خسته نوروز

                                سپرده پیرزن دل دوباره گوش به زنگی

هنوز منتظرم من برای با تو نشستن

                                تلنگر از تو و یک دم زمن دوباره شکستن

چه لحظه های محالی درانتظار تو بودن

                                وازدحام نگاهت وباز دل به تو بستن

به انتهای نگاهت رسیده این منه خسته

                                دوباره قصه یک در دری که دست تو بسته

حدیث یک راه نرفته ویک مسافر تنها

                                وباز بغض غریبی درون سینه نشسته

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:42  توسط تنهاترین  | 

هیس!

میشنوی صدای برخورد آن  به روی کاسه وجود است.

آرام آن را می شکند و پایین میرود در تمام جانش رسوخ کرده.

هیس!

 دوباره خوب گوش کن صدایی میشنوی. صدای به هم خوردن دریست که با بستن آن نور وجود هم خاموش می شود.

هیس!

این بار شاید صدای غلتیدن آن را روی دیواره ی  دل بشنوی.

اگر بتوانی  برای لحظه ای جای اشک باشی  خواهی فهمید که ضربه ی اشک بر دل بسیار شکننده تر از نگاه مانده به جاده است.

هیس خوب گوش کن!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:58  توسط تنهاترین  | 

4boijax.gif

من به درماندگی صخره و سنگ
 
من به آوارگی ابر ونسیم
 
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
 
شعر چشمان تو را می خوانم
 
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
.......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:52  توسط تنهاترین  | 

خدايا تو بزرگی و من در انتهایِ نيستی,در ماورایِ فنا و

 

 در منتهی اليهِ نياز,و تو در اوجِ بی نيازی ,در نهايتِ بی

 

 نهايتِ قدرت و در برترين مرتبت علم و آگاهي,و حال من

 

 از كدامين نيازم بگويم كه تو خود بر تمامِ دردهايِ

 

ناتمامِ اين دلِ بي درمان واقفي.

 

مرا درياب.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:53  توسط تنهاترین  | 

مطمئن باش و برو              ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست و چه زشت

                                       به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک             که پر از یاد تو بود

                    و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود

تو برو ، برو تا راحتتر         تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:37  توسط تنهاترین  | 

زمستان است
چون سرد است
سال پیش؛ زمستان بود
که سرد بود
ولی من گرم...
اما حال
شاید زمستان نباشد
ولی من سردم...
من سردم است و میدانم هیچ گاه گرم نخواهم شد...
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:33  توسط تنهاترین  | 

بخند... آدمك مرگ همین جاست بخند... آن خدایی كه بزرگش خواندی... به خدا مثل تو تنهاست بخند...دست خطی كه تو را عاشق كرد... شوخی كاغذی ماست بخند... فكر كن درد تو ارزشمند است...فكر كن گریه چه زیباست بخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:44  توسط تنهاترین  | 

این دلتنگم را هیچ کس مرهم نبود

 آخرین نور امیدم نور چشمان تو بود

 روزها و شبها قصه ی بود و نبود

 خاطرم هر جای قصه با تو بود

 رفتی و این رسم دلداری نبود

آخر قصه نمی دانم دلت پیش که بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 23:23  توسط تنهاترین  | 

میخوام به سردی شبهام بخندم... میخوام به پوچی فردام بخندم... وقتی میبینمت با دیگرونی... تو اوج گریه هام میخوام بخندم... میخوام داد بزنم تنهای تنهام... میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:28  توسط تنهاترین  | 

  شايد اولين کسي که گفت کوه به کوه نميرسد... نميدانست که براي رسيدن بايد کوه بود!... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:26  توسط تنهاترین  | 

به دیدارم بیا هر شب،

 در این تنهایی تنها و تاریك خدا مانند،

 دلم تنگ است،

 بیا ای روشن

 ای روشنتر از لبخند،

 شبم را روز كن در زیر سرپوش سیاهی ها ،

        دلم تنگ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:18  توسط تنهاترین  | 

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زیباترین سخنی که شنیدم

سکوت دوست داشتنی توبود زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زیباترین انتظار زندگیم

حسرت دیدار توبود زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:13  توسط تنهاترین  | 

دلم تنهاترین دلهای اینجاست

که از دست رفاقت تیر خورده

قدیما مونس و یارش تو بودی

ولی حالا دلم تنهاترینه

چه خوش بودم به حرفای دروغت

که:«عشق من پناه آخرینه»                                       
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:10  توسط تنهاترین  | 

شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم.

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم .

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:5  توسط تنهاترین  | 

نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟

 بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟

 مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا

 نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟

 هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي

 نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟ ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 0:49  توسط تنهاترین  | 

الهی

چرا باید بمانم در حریمی

که چشمانی برایم پرفریبند

چرا باید بمیرم در نگاهی

که هر لحظه برایم پرفریبند

الهی تو بگو...

آخر چرا ...آخر چرا... من این چنین د رخود اسیرم

خدایا گاه بی گاه ...به هر آشفتگی... در هر نگاهی همیشه خوانده ام

احساس تلخ بی پناهی ، غربت،آشفتگی،بی همدمی را

اگر شعله ای از آتش بودم

در این شب سرکش می شدم و می رفتم...و می رفتم...

و می کشیدم بازوان خسته ام را

به روی پیکر پوشالی این مردم بی هویت

و می سوزاندم ... و می سوزاندم...

تمام این مترسکهای بی احساس وپوشالی را

چرا باید بمیرم من نمانم...

چرا باید بمیرم من نمانم؟

....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:5  توسط تنهاترین  |