|
|
|
|
|
شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:5 توسط تنهاترین
|
|
||
|
|
|
|
|
نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟ بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟ مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟ هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟ ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 0:49 توسط تنهاترین
|
|
||