|
|
|
|
|
افسانه ی من به پایان رسیده |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:5 توسط تنهاترین
|
|
||
|
|
|
|
|
من از اندوه نمی گویم ......نمی خواهم بگویم من از ناباوریها...از چراها از نبودنها نمی گویم من از این زندگی آموختم.....یک باور و یک حرف... آنهم......تو... وتو گفتی صبورانه بسازم با تمام آنچه ویران می کند صبرم وتو گفتی سحر پایان تاریکیست...نوری خواهد آمد... که روشن می کند این قلب تاریکم و تو گفتی که برگردم اگر چه که خطا رفتم...که در بازست و چشمت باز بر راهست وگفتی گر بمانم یک زمان در یاد تو ....هرگز فراموشم نخواهی کرد وگفتی که کلامم باید از جنس لطافت باشد و این سر بدون هیچ سودایی.... نگاهم پاک و دستم مهربان و قلب من آرام که لایق باشم آیم سوی تو در هر زمان.. ای مهربان من وتو گفتی توانایی زمین و آسمانها را ...اگر خواهی فرو ریزی اگر خواهی بپا داری وگفتی دشمنی دارم قسم خورده که بیرون کرد آدم را از آن دنیای پاکیها و آن رهزن به هر روزی به نوعی جلوه ای دیگر کند در راه باشد که چراغ یاد تو رسوا کند آن جلوه ننگین اورا وگفتی مهربانی....با منی.. هر لحظه و هر دم شنیدم این... و میگویم: اگر لایق شوم روزی که گویم اشک من داغ تو را دارد تپشهای دلم یاد تو را دارد دگر این سر فقط سودای تو دارد... وتو خواهی به پاداشی دلم روشن کنی گویم... بهشتت را نمی خواهم نه حورت را نه جنت را نه آن باغ برین پر ز نعمت را تورا خواهم..... وجودم از تو هست و من تو را خواهم تو روحت را به من بخشیدی ومن تو را خواهم تمام عمر طی شد تا که فهمیدم تو را خواهم تو را خواهم.... که چون قطره در آن دریای بی پایان فنا گردم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:29 توسط تنهاترین
|
|
||
|
|
|
|
|
پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است نوازش کن مرا با دستهای خیس از عشقت سرم را سخت در بر گیر که میخواهم ببارم من به دشت شانه هایت مرا بنگر چنان کز عشق آتش گیرد این غمهای پنهانم مرا بنشان چنان کز ماه رویت چراغانی شود شبهای تاریک بیابانم بیا بیا بنگر بیا بنشان بیا آتش بزن این دردهای بی پناهی را بیا بر هم بزن رسم جدایی را بیا بیا کز دوریت جانم بیابان است بیا بنگر که نام تو در این شبهای تنهایی مرا سوزاند پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:45 توسط تنهاترین
|
|
||
|
|
|
|
|
بغض غریب
عجب بغض غریبی گرفته راه نفس را گرفته مرغک تنها دوباره کنج قفس را عبور شرجی پاییز از این همیشه پر غم دوباره زمزمه کرده به سینه یاد چه کس را کسی نمانده در اینجا که از غبار بیاید وگر مانده غم را زسینه ام بزداید نمانده بین دو عاشق دو غمگسار قدیمی در این معامله حرفی به جز نبودونباید چه آسمان غریبی چه انحنای سیاهی نمانده فرصت بودن درانتهای نگاهی نمانده هیچ مجالی برای با تو نشستن وبسته راه گلویم صادقانه به آهی حدیث صبح و ستاره چه آرزوی قشنگی سپیده وآبی روشن چه شاعرانه چه رنگی در انتظار صدای عموی خسته نوروز سپرده پیرزن دل دوباره گوش به زنگی هنوز منتظرم من برای با تو نشستن تلنگر از تو و یک دم زمن دوباره شکستن چه لحظه های محالی درانتظار تو بودن وازدحام نگاهت وباز دل به تو بستن به انتهای نگاهت رسیده این منه خسته دوباره قصه یک در دری که دست تو بسته حدیث یک راه نرفته ویک مسافر تنها وباز بغض غریبی درون سینه نشسته
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:42 توسط تنهاترین
|
|
||