|
|
|
|
|
الهی چرا باید بمانم در حریمی که چشمانی برایم پرفریبند چرا باید بمیرم در نگاهی که هر لحظه برایم پرفریبند الهی تو بگو... آخر چرا ...آخر چرا... من این چنین د رخود اسیرم خدایا گاه بی گاه ...به هر آشفتگی... در هر نگاهی همیشه خوانده ام احساس تلخ بی پناهی ، غربت،آشفتگی،بی همدمی را اگر شعله ای از آتش بودم در این شب سرکش می شدم و می رفتم...و می رفتم... و می کشیدم بازوان خسته ام را به روی پیکر پوشالی این مردم بی هویت و می سوزاندم ... و می سوزاندم... تمام این مترسکهای بی احساس وپوشالی را چرا باید بمیرم من نمانم... چرا باید بمیرم من نمانم؟ .... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:5 توسط تنهاترین
|
|
||